
این جمله ی شاهزاده رو حتما یادتونه:
من راز نگه دار نیستم بلا.من نمیتونم اسم اونجا رو بگم.تصور میکنم تو میدونی که افسون ها چطوری کار میکنن.لرد سیاه از اطلاعاتی که از محفل براش میبرم راضیه.اون اطلاعات بودن که،همونطوری که شاید خودت حدس زده باشی،اخیرا منجر به گیر افتادن وکشته شدن املیا ونس شدن. و قطعا این اطلاعات به خاتمه دادن ماجرای سیریوس بلک کمک کردن،چرا که من اطلاعات کاملی در مورد اینکه چطوری کارشو تموم کنی بهت دادم.![]()
خوب این جمله جز نکته های عجیبه داستانه که انتظار میره رولینگ بعدا در موردشون توضیح بده!![]()
تا حالا فکر کردید اسنیپ چه کمکی به قتل سیریوس کرده؟!![]()
این سوال میتونه جوابای زیادی داشته باشه اما به نظر من:
1-همونطور که دامبلدور به پاتر گفت:"من انتظار داشتم پروفسور اسنیپ توی آموزش اکلامانسی کینه های گذشته رو نسبت به پدرت فراموش کنه اما اینطور نشد!"(اشتباهات پیر مرد)
میشه حدس زد اسنیپ به باز شدن ذهن پاتر کمک کرده.
2-شاید منظور از اطلاعات همون اطلاعاتی باشه که دامبلدور فکر میکرد کریچر به بلا داده(تنها کسی که ممکنه پاتر به خاطرش جونشو به خطر بندازه سیریوس بلکه)
۳-بعید میدونم شاهزاده حفظ ظاهر کرده باشه!
پ ن:اینا نظر منه شما چی فکر میکنید؟
۲-به تمام نکات بالا باید ماجرای جنگ لفظی بین سیریوس و سوروس توی گریمولد که اونجا اسنیپ بلک رو به شدت مجبور به بیرون اومدن کرد رو اضافه کرد!
۳-اگه حدسم درست باشه پس سیریوس بلک هم سزای رفتار بدش با شاهزاده رو دید!
بلاتریکس بلک(بلا) در سال۱۹۵۱ از ازدواج کیگانوس بلک و دورلا روسیر به دنیا اومد که بعدا از این ازدواج دو دختر دیگه به نامهای آندرومدا و نارسیسا به دنیا اومدن.در هاگوارتز با رودولفوس-سوروس اسنیپ و آوری و.. که بعدا همگی مرگ خوار شدن هم گروه بودچند سال بعد از اینکه بلا از هاگوارتز فارغ التحصیل شد همون طور که انتظار میرفت با یه مرگ خوار اصیل به اسم رودولفوس لسترنج ازدواج کرد(با اینکه قلبا عاشق ولدمورت بود!!!).بلاتریکس شوهر و برادر شوهرش جز مرگ خوارهای وفادار بودن و نقش مهمی در قدرت گرفتن ولدمورت داشتند.و به خاطر شکنجه دادن لانگ باتم ها و... در آزکابان موندن اما حاضر نشدن به لرد ولدمورت خیانت کنند
۱۴ سال بعد بعد بلاخره یار وفادار ولدمورت از آزکابان فرار کرد و در نبرد وزارت سحروجادو شرکت کرد و موفق شد پسر عموش سیریوس بلک رو بکشه.که البته بعدش با حضور دامبلدور مجبور به فرار شد.
با ازدواج لوپین و تانکس(خواهر زاده بلاتریکس)عصبانیت ولدمورت از بلاتریکس و خواهرش بیشتر از قبل شد.و بلاتریکس همونجا به اربابش قول داد که تانکس رو بکشه...تا اینکه در جابه جایی پاتر از خانه ی دورسلی ها تا نزدیکی کشتن نیمفادورا تانکس پیشرفت اما موفق نشد!
اما بلاخره در نبر هاگوارتز موفق به انجام ماموریتش شد و به خواهرزادش رحم نکرد و اونو کشت.
و سرانجام در نبرد هاگوارتز به دست مالی ویزلی کشته شد.
کارهای مهم:
۱-عضو گروه سه نفره لردسیاه.
۲-فرار از آزکابان
۳-شکنجه دادن لانگ باتم ها-قتل سیریوس بلک(پسرعمو)-نیمفادورا تانکس(خواهرزاده)ودابی جن خانگی
۴-مراقبت از فنجان هافلپاف
جمله معروف:برای انجام یک طلسم نابخشودنی باید واقعا از ته دل چیزی بخوای پاتر و واقعا قصد صدمه زدن داشته باشی!!
پ ن:طبق یادداشت های رولینگ بلا روزگاری زن زیبایی بوده اما آزکابان به این روز انداختش!
نوشته های روی عکس معنی خاصی دارند!!
علاوه بر خون چیز دیگری نیز از اسنیپ بیرون میزد.ماده ی آبی-نقره ای رنگی که چیزی بین مایع و گاز بود،از دهان و چشم و گوشش بیرون آمد و هری فهمید که آن چیست اما نمیدانست چه باید بکند- قمقمه ای که هرمیون از غیب ظاهر کرده بود در دست لرزانش قرار گرفت.با چوبدستی اش ماده ی نقره فام را به درون قمقمه، منتقل کرد.وقتی قمقمه لب به لب پر شد و به نظر رسید دیگر خونی در بدن اسنیپ باقی نمانده است،چنگی که به ردای هری زده بود،شل شد.اسنیپ به زمزمه گفت:
-به...من...نگاه...کن...![]()
نگاه آن چشمان سبز به دو چشم سیاه افتاد و لحظه ای بعد،گویی در ژرفای آن چشمان سیاه چیزی از میان رفت و آن ها را خالی و خیره و مات کرد.دستی که هری را گرفته بود به زمین افتاد و اسنیپ دیگر حرکتی نکرد...![]()
![]()
بارتی کروچ
یکی از شبیه ترین مرگ خواران به ولدمورت بدون شک کسی نیست به جز بارتی کروچ
همین طور که خودتون میدونید بارتی کروچ با پدرش هم اسمه(دقیقا مثل تام ریدل)همچنین قاتل پدرشم هست.وباید گفت جز گروه سه نفره ویژه لرد سیاه هست.
کارهای مهم:
۱-شکنجه دادن لانگ باتم ها و دستگیر شدن به همراه لسترنج ها
۲-فرار از آزکابان به کمک جایگزینی مادر
۳-نقش اساسی در بازگشت ولدمورت
۴-انتخاب به عنوان شغل شوم معلم دفاع در برابر جادوی سیاه
۳-تغییر شکل به مودی و نقل مکان پاتر از هارگواتز به قبرستان
۴-مرگ به وسیله بوسه دیوانه ساز
پ ن:این پست مشترک بود!اما به دلایلی به اسمhalf-bloodثبت شد.
توي فصل بيست و پنجم کتاب شاهزاده دورگه(پيشگويي استراق سمع شده)وقتي هري داشت به آخرين کلاسش با دامبلدور ميرفت بين راه تريلاني رو ديد که با سر از اتاق نيازمنديها افتاد بيرون(مالفوي اين کارو کرد)اما بعدش يه اتفاق جالب افتاد که متاسفانه به نظر ميرسه اين صحنه فراموش شده و حتي از فيلمم حذف شده!
اما نکته جالب(برگرفته از متن اصلي):
-به نظر من بهتره شما به دامبلدور بگين.اون بايد بدونه که مالفوي جشن گرفته،منظورم اينه که بايد بدونه يکي شما رو از اتاق ضروريات بيرون انداخته.
بر خلاف انتظار هري،پرفسور تريلاني با شنيدن اين پيشنهاد در حاليکه مغرور و متکبر به نظر ميرسيد،بلند شد و ايستاد.
او با سردي گفت:
-مدير مدرسه تلويحا اعلام کرده که ترجيح ميده منو کمتر ببينه.منم آدمي نيستم که خودمو به زور به کساني که قدر منو نميدونن،تحميل کنم.اگر دامبلدور تصميم گرفته که هشدارهايي رو که کارت ها نشون ميدن ناديده بگيره...
ناگهان با دست استخواني اش مچ هري را گرفت.
-دوباره و دوباره ميگم و مهم نيست که چگونه اونا رو بيان ميکنم...
او کارتي را به طور شگفت انگيزي از زير شنلش بيرون کشيد و آهسته گفت:
-صاعقه به برج اصابت ميکنه.مصيبت و بدبختي،همه در حال نزديک شدن به ما هستن...
هري دوباره گفت:
-خوب،باشه اما من هنوز فکر ميکنم که شما بهتره درباره اين صدا و اين که همه جا سياه شد و شما از اتاق بيرون پرتاب شديد با دامبلدور صحبت کنيد......
پس با حساب اين تريلاني يه پيشگويي درست ديگه هم کرده!(برج صاعقه زده)
تازه از همه اينا مهمتر توي اين صحنه يکم ديگه که هري با تريلاني به سمت دفتر دامبلدور ميرن تريلاني ياد گذشته ميفته و داستان پيشگويي معروفشو تعريف ميکنه و از اونجا براي اولين بار معلوم ميشه که سوروس اسنيپ يکي از سه عامل اصلي قتل جيمزو ليلي بوده!
پ ن:1-با اين حساب تريلاني اسنيپ و پتي گرو سه عامل اصلي ميشن!
2-وقتي آدم فکرشو ميکنه ميبينه واقعا خيلي چيزا جور در مياد شايد اگه جيمز توي زمان بچگيش اون همه سوروس رو آزار نميداد زنده ميموند!
3-سوروس هيچ وقت نميدونست که مخاطب پيشگويي کيه!
4-فیلمای هری پاتر مزخرفن و خیلی با کتاب فرق میکنن
5-خيلي چيزا ديگه که اینجا جا نيست
قسمت پایانی-یادگاران مرگ-عمارت اربابی مالفوی:
...........................................................................
صداي فرياد لوسيوس مالفوي را از بالاي سرشان شنيدند که گفت:
-اين چي بود؟شما هم اون صدا رو شنيدين؟از توي زير زمين چه صدايي اومد؟
هري و رون به هم نگاه کردند.
-دراکو-نه، دم باريکو صدا کن!بهش بگو بره و بررسي کنه!
صداي قدم هايي از اتاق بالاي سرشان به گوش رسيد و بعد سکوتي برقرار شد.هري مي دانست که همه در سالن نشيمن ساکت شده اند تا ببينند صداي ديگري از زير زمين به گوش مي رسد.در گوش رون زمزمه کرد:
-بايد سعي کنيم يه جوري از پسش بر بيايم.
آن ها چاره ي ديگري نداشتند:همين که کسي وارد زير زمين مي شد و جاي خالي زنداني ها را مي ديد،کارشان تمام بود.هري اضافه کرد:
-بگذار زير زمين روشن بمونه.
وقتي صداي پاي کسي را شنيدند که از پله هاي پشت در پايين مي آمد،در دو طرف در زيرزمين،پشتشان را به ديوار تکيه دادند و ايستادند.صداي دم باريک را شنيدند که گفت:
-عقب وايسين.از در فاصله بگيرين.دارم ميام.
در باز شد.در يک آن،دم باريک به ظاهر خالي زير زمين نگاه کرد که از نور سه خورشيد مينياتوري شناور در هوا روشن بود.آن گاه هري و رون به سويش حمله ور شدند.رون دست چوبدستي اش را گرفت و به سمت بالا نگه داشت.هري دستش را جلوي دهان او گرفت و صدايش را خفه کرد.آن ها بي سروصدا گلاويز شده بودند:از نوک چوب دستي دم باريک جرقه هايي بيرون زد، دست نقره ايش گلويي هري را گرفت.لوسيوس مالفوي از طبقه بالا پرسيد:
-چي شده دم باريک؟
رون با تقليد نسبتا خوب، صداي خس خسي دم باريک به او جواب داد:
-هيچي.همه چي درسته!
هري که به زحمت مي توانست نفس بکشد در حالي که مي کوشيد دست فلزي اش را به زور از خود جدا کند با صداي خفه اي گفت:
-مي خواي منو بکشي؟منو که نجاتت دادم؟تو به من مديوني،دم باريک!
دست نقره اي شل شد.هري چنين انتظاري نداشت:خود را به زور از چنگ او آزاد کرد و حيرت زده همچنان دستش را جلوي دهان دم باريک نگه داشت.
چشم هاي ريز و اشک آلودش را نگاه کرد که مثل چشم هاي موشي بود که از وحشت و شگفتي گشاد شده باشد:از قرار معلوم او نيز به اندازه ي هري از واکنش دستش حيرت زده بود،دستش با اندک ترحم ناچيزش مرتکب خيانت شده بود،و حالا دم باريک با نيروي بيش تري به کشمکش ادامه مي داد گويي مي خواست ضعف آن لحظه اش را جبران کند.
رون که چوبدستي دم باريک را از دست ديگرش بيرون مي کشيد زير لب گفت:
-تازه اينم ازت مي گيريم.
مردمک چشم هاي پتي گروي بي چوب دستي درمانده،از وحشت گشاد شد.نگاهش از صورت هري به چيز ديگري افتاد.دست نقره اي خودش به طور اجتناب نا پذيري به سمت گلوي خودش مي آمد.
-نه-
هري بي آن که براي فکر کردن معطل بشود تلاش کرد که دست او را عقب بکشد ولي نتوانست آن را متوقف کند.ابزار نقره اي که ولدمورت به بزدل ترين خادمش داده بود اکنون به سمت صاحب به درد نخور و غير مصلح خودش برگشته بود،پتي گرو داشت سزاي ترديدش را،سزاي يک لحظه دلسوزي اش را مي ديد،داشت جلوي چشم آن ها خفه مي شد.
-نه!
رون نيز دم باريک را رها کرده بود و به کمک هري؛مي کوشيد دست نقره اي ويرانگر او را از گلويش دور کند اما فايده اي نداشت.پتي گرو داشت کبود مي شد.رون چوبدستي را به سوي دست نقره اي گرفت و گفت:((ريليشيو!))اما هيچ اتفاقي نيفتاد،پتي گرو با زانو به زمين افتاد و در همان هنگام،هرميون بالاي سرشان به طرز هولناکي جيغ کشيد.چشم هاي دم باريک در صورت کبودش به سمت بالا چرخيد،براي آخرين بار تکاني خورد و بي حرکت ماند.
نکات اخلاقي سر گذشت دم باريک:
1-هميشه آدم هايي که به ظاهر خوب و معصوم هستند خوب نيستند.
2-وقتي آدم نمک گير کسي بشه و بش مديون بشه يه روز مجبور به جبران ميشه.پس سعي کنيم همه آدم ها رو نمک گير کنيم.
3-تريلاني راست ميگفت
4-دامبلدور با جي کي رولينگ فاميله
5-شما بگيد... ؟

برگرفته از زندانی آزکابان-یک جغد نامه رسان دیگر-تندیس
دامبلدور هنوز نرفته بود.آهسته به هري گفت:
-چرا زانوي غم بغل گرفتي؟بعد از کاري که ديشب کردي بايد به خودت افتخار کني.
پاتر به تلخي گفت:
-چه فايده؟پتي گرو فرار کرد.
دامبلدور آهسته گفت:
-فايده نداشت؟نمي دوني چه قدر اوضاع فرق کرده.تو باعث شدي حقيقت افشا بشه.تو جون يه آدم بي گناه رو از سرنوشتي بدتر از مرگ نجات دادي...سرنوشتي وحشتناک.
وحشتناک.صدايي در ذهن هري جان گرفت.قدرتمندتر و وحشتناک تر از قبل...اين همون پيشگويي پرفسور تريلاني بود!
-پرفسور دامبلدور،ديروز بعد از امتحان پيشگويي...پروفسور تريلاني خيلي خيلي عجيب و غريب شد.
-راستي؟منظورت اينه که عجيب تر از هميشه شد؟
-بله...صدايش دو رگه شد و چشم هايش در حدقه بالا رفت و گفت که...قبل از نيمه شب خادم لردولدمورت خودشو آزاد ميکنه و به اربابش مي پيونده...اون گفت ولدمورت به کمک خادمش دوباره به قدرت مي رسه.
هري به دامبلدور نگاه کرد و گفت:
-بعد حال پرفسور تريلاني طبيعي شد ولي هيچ کدوم از حرف هاش يادش نبود.يعني...يعني پيشگويي اون واقعي بوده؟
دامبلدور که تحت تاثير قرار گرفته بود به فکر فرو رفت و گفت:
-مي دوني هري،ممکنه درست پيشگويي کرده باشه.کسي چه مي دونه؟در اين صورت اين دومين باره که اون حقيقت رو پيشگويي مي کنه.حقوقشو زياد ميکنم...
هري مات و مبهوت مانده بود.دامبلدور چه طور مي توانست به اين سادگي از کنار اين ماجرا بگذرد؟
هري گفت:
-ولي...ولي من نگذاشتم سيريوس و لوپين پتي گرو رو بکشن!اگر ولدمورت دوباره به قدرت برسه همه ش تقصير منه!
دامبلدور به آرامي گفت:
-نه،تقصير تو نيست.استفاده از زمان برگردان هيچ درسي به تو نياموخت؟
هميشه عواقب اعمال ما خيلي پيچيده و متنوعه و اصلا نمي شه پيش بيني کرد که چه چيزي در آينده پيش مياد.نمونه ش همين پرفسور تريلاني خودمونه.
تو خيلي کار شرافتمندانه اي کردي که جون پتي گرو رو نجات دادي.
-ولي اگه به ولدمورت کمک کنه که به قدرت برسه چي ...!
-پتي گرو تا آخر عمرش به تو مديونه.تو کسي رو پيش ولدمورت فرستادي که مديون توست.وقتي يه جادوگر جون يه جادوگر ديگه رو نجات مي ده پيوندي بين اونا برقرار ميشه...و من گمون نمي کنم که ولدمورت خوشش بياد که خادمش مديون هري پاتر باشه.
-ولي من نميخوام با پتي گرو پيوند داشته باشم.اون به پدر و مادرم خيانت کرد!
-هري اين يکي از عميق ترين امور سحر آميزه و درک اين امور کار هرکسي نيست...ولي به من اعتماد کن...روزي فرا مي رسه که تو خوشحال ميشي که جون پتي گرو رو نجات دادي.
چنين چيزي به نظر هري محال به نظر مي رسيد...
![]()
هواي برج از هميشه گرمتر بود.پرده هاي پنجره ها کاملا کشيده بود،شعله هاي آتش در بخاري بالا و پايين ميرفت و بوي نا مطبوع هميشگي به مشام ميرسيد.
-روز به خير،عزيزم.لطفا به اين گوي نگاه کن و هرچي در اون ديدي به من بگو...لازم نيست عجله کني.با دقت نگاه کن.
..........
در اینجا پاتر یکم چرت و پرت میگه....
.........
........
خب ديگه کافيه عزيزم چندان اميدوار کننده نبود...اما تو سعي خودتو کردي...
هري که خلاص شده بود از جايش بلند شد،کيفش را برداشت و بسوي دريچه حرکت کرد اما در همان لحظه صداي دورگه اي از پشت سرش گفت:
-امشب اتفاقي پيش مياد...
هري برگشت و پرفسور تريلاني را ديد که با قيافه اي جدي روي صندليش نشسته بود.لبش آويخته بود و به نقطه ي نامشخصي خيره نگاه ميکرد.هري گفت:
ببخشيد... چي گفتين؟
اما به نظر ميرسيد که پرفسور تريلاني صداي هري را نشنيده است.چشم هايش در حدقه بالا رفت هري با وحشت در جايش ميخکوب شده بود.درست مثل اين بود که دچار حمله مغزي يا قلبي شده باشد.هري مردد بود.ميخواست با عجله به درمانگاه برود اما پرفسور تريلاني دوباره با همان صداي دورگه که هيچ شباهتي به صداي خودش نداشت شروع به صحبت کرد:
-لرد سياه تنها و بي ياور است.پيروانش او را ترک کرده اند.در اين دوازده سال خادمش را به غل و زنجير کشيده بودند.امشب،پيش از نيمه شب خادمش خود را آزاد مي کند و به اربابش مي پيوندد.لردسياه به کمک خادمش دوباره برمي خيزد...قدرتمندتر و وحشتناک تر از قبل...امشب...قبل از نيمه شب...آن خادم... به اربابش...مي پيوندد...
سر تريلاني روي شانه اش افتاد.صدايي شبيه به خرناس از گلويش خارج شد و ناگهان سرش را بلند کرد و با چهره اي خواب آلود گفت:
متاسفم،پسر عزيزم.گرماي امروز باعث شد يه لحظه خوابم ببره.
هري که نميتوانست از او چشم بردارد همان طور ايستاده بود.پرفسور تريلاني گفت:
-اشکالي پيش اومده عزيزم؟
-شما ...شما به من گفتين که...لرد سياه به قدرت ميرسه...و خادمش دوباره به اون مي پيونده...
تريلاني که مات و متحير شده بود گفت:لرد سياه؟هموني که نبايد اسمشو گفت؟پسر عزيزم اين موضوع شوخي بردار نيست...دوباره به قدرت برسه...نه بابا!
-ولي الان خودتون گفتين!شما گفتين لرد سياه...
-مثل اينکه تو هم خوابت برده و خواب ديدي.فکر نميکنم من چنين پيش گويي بعيدي بکنم!
ادامه دارد...
پ ن:بلاخره سومین تام ریدل هم اومد!
Snivellus منم

